نغمه های من


منزل
تماس
 

پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤

 

نهايت

 

ميبايست شگون داشته باشد، اين وقت سال و اسباب کشی. شايد جايی ديگر، خانه‌ای ديگر. با اين صفحه‌ی خاکستری بسی روزگار گذرانديم. سنگ صبور مهربانی بود...

خدا نگهدارت باشد عزيز.

 

 
 

میرتل گریان : ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

 

يک شاخه

در سياهی جنگل

                به سوی

                نور

فرياد

         می‌کشد...

گلويت داغ ميشود و من ميميرم برای بد مستی. ياران حکم ميکنند و تند و تند ورقها را پايين می‌آورند و سرم گيج ميرود. اتاق چرخ ميخورد و من هم ميخواهم چرخ بخورم، نه، در خيابان ميخواهم چرخ بخورم. ميخواهم دهانم بوی الکل بدهد و هر چه متانت و وقار است برود پی کارش. ميخواهم آنقدر بنوشم که غرورم متلاشی شود و بتوانم در آغوش او ــ که دوستش دارم ــ بگريم.

 
 

میرتل گریان : ۱:۳۳ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

 

درِِ دو جا رو نميشه بست چون ميگن آزادی بيان گرفته ميشه. اما اگه من باشم شرکت در هر دو تاشون رو مکروه اعلام ميکنم، يکی تريبون آزاد، يکی هم سينمای ايرانی!

 
 

میرتل گریان : ٧:٥٧ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

 

از اين همه مال دنيا، يه دستشويی کوچيک بهش داده بودن که هر وقت خواست توش گريه کنه. اما همچين که ميرفت اون تو و صدای هق هقش بلند ميشد، يکی ميگفت قطعاً شکست عشقی خورده! اون يکی ميگفت با مامانش دعواش شده و باباش کتکش زده. يکی ديگه ميگفت ميخواد جلب توجه کنه و ديگری ميگفت همش از رو بی ايمانيه!! آخری هم از فرصت استفاده ميکرد که نزديکش شه و نوازشش کنه. کمتر کسی به فکرش رسيد که يه روح همه دردش از مرگشه. احمقانه است، حتی نثرم هم مسخره شده، هر چی فکر ميکنم نميدونم چطور ميخوام توضيحش بدم، فقط اينکه زياد احساس امنيت نميکنم.

پ.ن:هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زنده گی نشستم/ شاملو

 
 

میرتل گریان : ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ

 

جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

 

خانوم و آقا انگليسی بلغور ميکنن و يکی دو جمله که از حلقومشون بيرون مياد، آدم ياد زندگيش ميفته و تا بياد دوباره متمرکز شه يه قسمت از listening از دست رفته. نگین که باشه به قسمتهای از دست رفته میخندیم، اما وقتی نباشه قسمتهای از دست رفته فشرده میشن و قد یه مو باریک میشن و میشن یه سوزن، که توی سوراخی که ازش اشک میاد فرو میرن و راه رو میبندن و زیر چشم آدم باد میکنه و آدم دلش میخواد بترکه.

 
 

میرتل گریان : ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

 

يه هفته دير شده برای گفتنش

 
 

میرتل گریان : ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

 

من اين مردم را دوست ندارم.

 
 

میرتل گریان : ٥:۳۱ ‎ب.ظ

 

جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

 

«راهبة»!

پ.ن: دو نقطه‌ی روی ة اشتباه تایپی نميباشد.

 
 

میرتل گریان : ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳

 

 

 

شبها با چهره‌های کريهشان می‌آيند سراغم. باز‌ چيزها شکل کابوس شده اند...

 
 

میرتل گریان : ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ

 

شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳

 

 

 

از فرط بی‌کاری است که چشم ميگردانم روی زنی که کنارم نشسته است، چند ساک همراهش است و بچه‌اش را شير ميدهد. رويم را به سوی پنجره بر ميگردانم، «همانند کسی که نيازی به تنفس دارد، مشت ميکوبد بر در، پنجه ميسايد بر پنجره‌ها»...

 
 

میرتل گریان : ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳

 

ياس

 

مچاله ميشوم، هر جا که گوشه‌ای داشته باشد. کم کم ميشوم مثل بقيه‌ی زنها. آنها که اندامشان پژمرده شده است و قدمهایشان کند و کج و معوج است؛ هن هن کنان بارهای سنگين زندگی را بر دوش ميکشند. يا آنها که لاغر و نحيف‌اند، شايد زيبا، شايد مثل آبجی، که موهايش ميريخت و هر روز يکيش سفيد ميشد. در خودم میپيچم که نبينی چاق شده‌ام، خراب شده‌ام. باران می‌آيد، من و ياسها می‌افتيم روی زمين؛ يک دانه ياس، دو دانه من. قايم ميشوم که نبينی، چشمهايت را ببند!!

پ.ن: اما آغوشت را نه.

 
 

میرتل گریان : ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ

 

جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳

 

گدايی اميد

 

انگاری عجز و التماس از سلولهای پوستش باشه، با دو تا رگ کلفت سياه و زشت زير چشاش، قوز کرده بود و رو پاهاش بند نبود. زن پاپتی پشت چراغ قرمز عينهو آينه شکسته بود واسم، منم مثل خود نکبتش با ورق زدن يه سجل پاره پوره، دوره ميچرخم و گدايی اميد ميکنم.

 

 
 

میرتل گریان : ٥:۳٩ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳

 

 

 

پاييز نيست آن که ويرانمان ميکند

حوصله‌های کوچک

و بهانه‌های بزرگ ماست.

 
 

میرتل گریان : ٤:٥٠ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳

 

 

 

«کاش يک لحظه به سرمستی باد، شاد و آزاد به سر ميبردی...»

موهای صورتم ريز و نازکند و گاهی حرصم ميگيرد از اينکه رشدشان اين همه آهسته است. بود و نبودشان تفاوتی نميکند، اما حسرت اين دارم که بند را به جانشان بيندازم و به ريشه کن شدنشان هر هر بخندم. با غرور سرم را مثل دختران بالغ بالا بگيرم و چشمانم را خمار کنم. چند دقيقه که بگذرد، همه‌اش بيرون ميريزد و پوست لطیف و شفافت پر از جوش و آبله ميشود. از ترس عينکم را ميزنم و دستهايم را روی شيشه‌هايش ميگذارم، ميلرزم ـــ دوست به ريشه کن شدنم ميخندد.

 
 

میرتل گریان : ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳

 

 

 

احساس بد!

 
 

میرتل گریان : ٧:٠٥ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳

 

«دوست»

 

ناخنهايم را کوتاه کرده‌ام و ديگر دير است برای غمگين شدن و پنجول کشيدن روی سيمهای گيتار. ترديد دارم درباره‌ی «دوست» ، و ترديد گند ميزند به همه چيز. انگار دو نفر اين طرف و آن طرف فکرت را بگيرند و بکشند و تو بی اراده‌ترين موجود باشی. اميدی نيست به بقای يک موجود سست، به بقای من. دندانهايم را به هم فشار ميدهم، سوز دورشان میپيچد و ميرود پايين، دور دلم حرکات گردابی ميکند و ناپديد ميشود...

 
 

میرتل گریان : ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۳

 

 

 

اين را حريصانه از وبلاگ سارا  برداشتم :

« گل های سرخ گفتند : سلام.

شازده کوچولو به آن ها نگاه کرد .همه به گل او شباهت داشتند. مات و متحير از آن ها پرسيد :

-شما که هستيد؟

- ما گل سرخ ايم!

شازده کوچولو آهی کشيد و خود را بسيار بدبخت احساس کرد .گلش به او گفته بود که در عالم بی همتاست ....

با خود گفت:<اگر گل من اين گل ها را می ديد بور می شد ...به سرفه می افتاد...و برای آنکه مسخره اش نکنند خود را به مردن می زد .من هم مجبور می شدم به پرستاری او تظاهر کنم ، وگرنه برای تحقير من هم بود به راستی می مرد....>

 بعد باز با خود گفت: <من گمان می کردم با گل بی همتای خود گنجی دارم ، در حالی که تنها يک گل سرخ معمولی داشتم .من با آن گل و آن سه آتش فشان که تا زانويم ميرسند ،و يکی از آن ها شايد برای هميشه خاموش بماند ، نمی توانم شاهزاده ی بزرگی به حساب بيايم ... >

و همان طور که روی علف ها دراز کشيده بود به گريه افتاد.»

 
 

میرتل گریان : ٢:۱٠ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳

 

ناباروری

 

کز کرده‌ام کنج قفس. قفس آدم را عقيم ميکند. مادران و پدرانمان هم نابارور بودند، و هی بچه زاييدند و بچه زاييدند و قفس را پر کردند از ناباروری. انسانهای نابارور آزارت ميدهند برای آنچه که میپنداری. من سر در گم ميشوم و گوشه‌ای کز ميکنم و به تازگی ياد گرفته‌ام که ته دلم بگويم:«گور پدر همه‌تان!».

 
 

میرتل گریان : ٤:٠۸ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳

 

حماقت

 

طفل کوچکی است، منتظر نشسته است تا از رايحه‌ی دستانت مست شود، وقتی تيله‌های گمشده‌اش را می‌يابی. دستانش را دور کمرت حلقه ميزند، و گونه‌هايش سرخ ميشوند از سر شيفتگی...

« نبايد دوست

داشت

زيرا فراموشی

در کمين است »

 
 

میرتل گریان : ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳

 

شاه عبدالعظيم

 

گيره گذاشته‌اند دوطرف سرم و فشارش ميدهند، شايد هم ميخواهند همانجا نگهش دارند، و با سمباده به جانش بيفتند. سرما خورده‌ام.

چادر سياه سر کردم و رفتيم شاه عبدالعظيم. دلم تنگ شده بود برای بوی گلاب و چادر چيتی که لبه‌هايش زرد شده باشد از بس با دندان گرفته باشندش. برای ۴ سيخ کباب داغ لای نان سنگک روغنی، برای بچه‌هايی که خجالت ميکشند شيرينی خيراتی بردارند، برای اينکه انگشتت را بگذاری روی سنگ قبر و فاتحه بخوانی. برای اينکه فکر کنی به ماه، برای شروع ماه رمضان، برای اينکه دروغکی بهت بگويند که خوشگل ميشوی، با چادر سياه. آنرا سفت به خودم پيچيده بودم، مانند تمام محدوديتهايم. تکان که ميخوردم زلفهايم بيرون ميريخت و حرمت لباس را ميشکستم. دور هم نشسته بوديم و آدم خوشش می‌آمد از اينکه يکی دوتا آدم قوی کنارش نشسته، برای دل خوش کنک بد نيست. عمو را دوست دارم. بغلش که ميکنم احساس ظريف بودن بهم دست ميدهد، نميترسم که از قدرتش استفاده کند برای محار کردن. بیرون که آمديم برش داشتم، مثل آنکه پيله‌ی خرفت تفکراتی که دورم پيچيده را پاره کرده باشم. آنوقت سرما خوردم. پويا ميگويد خدا خواسته. ميگويد وقتی چادرت را از سرت بر ميداری سرمای بزرگتری ميخوری، در زندگی، آنوقت غش غش ميخندد. سرم را ميگذارم روی ميز و چشمهايم قرمز ميشود.

 
 

میرتل گریان : ۸:٤٥ ‎ق.ظ

 

 
میرتل گریان



نویسندگان
میرتل گریان


آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢

لینک دوستان
  وبلاگ فارسی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني

 
[ منزل | قديما | تماس ]