اين را حريصانه از وبلاگ سارا برداشتم :
« گل های سرخ گفتند : سلام.
شازده کوچولو به آن ها نگاه کرد .همه به گل او شباهت داشتند. مات و متحير از آن ها پرسيد :
-شما که هستيد؟
- ما گل سرخ ايم!
شازده کوچولو آهی کشيد و خود را بسيار بدبخت احساس کرد .گلش به او گفته بود که در عالم بی همتاست ....
با خود گفت:<اگر گل من اين گل ها را می ديد بور می شد ...به سرفه می افتاد...و برای آنکه مسخره اش نکنند خود را به مردن می زد .من هم مجبور می شدم به پرستاری او تظاهر کنم ، وگرنه برای تحقير من هم بود به راستی می مرد....>
بعد باز با خود گفت: <من گمان می کردم با گل بی همتای خود گنجی دارم ، در حالی که تنها يک گل سرخ معمولی داشتم .من با آن گل و آن سه آتش فشان که تا زانويم ميرسند ،و يکی از آن ها شايد برای هميشه خاموش بماند ، نمی توانم شاهزاده ی بزرگی به حساب بيايم ... >
و همان طور که روی علف ها دراز کشيده بود به گريه افتاد.»